استاد 10 دقیقه دیرتر از زمان مشخص شده وارد کلاس می‌شود. از همان ابتدا شروع می‌کند به سرزنش دانشجویان.

شما که درس نمی‌خوانید!
دانشجو باید روزی 10 ساعت درس بخواند. کمتر اصلا فایده ندارد.
درس‌های هفته‌ی پیش را خوانده‌اید؟ مطمئنم که بلد نیستید.

وسط‌های کلاس هم اگر فرصتی پیش آمد درمورد اینکه انسان خوبی باشیم و همیشه خدا را درنظر داشته باشیم موعظه می‌دهد. درمورد اینکه مسئولیت‌پذیر باشیم و حق‌خوری نکنیم نصحیت می‌کند. درحالی که خودش در زمان مقرر وارد کلاس نمی‌شود. زحمت نمی‌کشد عکس‌های قدیمی و بی‌کیفیت اسلاید‌هایش را با عکس‌های با کیفیت بهتر جایگزین کند تا دانشجو انگیزه‌ی بیشتری داشته باشد.

اگر هم ویدیویی ضبط کرده و به دانشجو تحویل داده، از روی بی‌کیفیت‌ترین تصویر ممکن تدریس کرده.

بعد در کلاس به ما می‌گوید از این ابزارهای نوین استفاده کنید. از این تلفن. از این اینترنت. از گوگل.

یکی نیست به خودش بگوید. آقای استاد! شما خودت چند دقیقه وقت گذاشتی برای پیدا کردن این تصاویر بی‌کیفیت؟ نمی‌شد از منابع مختلف دنبال عکس‌های بهتری بودی؟ نمی‌شد کتاب رفرنس را بیاوری داخل کلاس و درمورد نحوه‌ی خواندنش توصیح بدهی؟ فقط می‌گویی برو بخوان؟ تازه وسط کلاس هم که کلی وقت ما را بابت موعظه‌های اخلاقی که به آن‌‌ها عمل نمی‌کنی، تلف می‌کنی.

دانشجو می‌فهمد. احمق که نیست. وقتی خودت پشیزی به تدریست اهمیت نمی‌دهی. وقتی سال‌هاست خودت را به روز نکرده‌ای؛ چرا هر جلسه به دانشجویانت می‌گویی وقت نمی‌گذارند و درس نمی‌خوانند؟

به دانشجویانت می‌گویی که درس خواندن کار شماست. باید مثل یک کار به مقوله‌ی تحصیل نگاه کنید و وقت زیادی برای آن بگذارید. حالا ما که حقوقی نمی‌گیریم. تازه پول هم می‌دهیم. تو که هم حقوق می‌گیری و هم کار رسمی توست؛ چرا کارت را درست انجام نمی‌دهی؟

استاد دیگری داریم که مباحثی که درس می‌دهد بسیار کامل‌تر از رفرنس است. هیچ زمان سرکلاس وقت تلف نمی‌کند. هیچ وقت موعظه‌ای نمی‌کند که خودش به آن عمل نکرده.

استاد دوم الگوی بسیار بهتری از استاد اول است. شاید استاد دوم نصحیت‌های قشنگ و حرف‌های استوری‌پسند نزند؛ ولی حداقل کارش را بلد است. به روز است.

استاد اول نمی‌داند که دانشجو به حرف‌هایش توجهی نمی‌کند. به آنچه عمل می‌کند توجه می‌کند. این روزها که استاد جدید بیوشیمی آمده، خیلی بیشتر به بیوشیمی علاقه‌مند شدم. حالا می‌فهمم که یک استاد، چقدر می‌تواند در تغییر مسیر تحصیلی دانشجویانش نقش داشته باشد. نه با کلامش. نه با نصیحت‌های پوچ و ویترینی‌اش؛ بلکه با آنچه که هست. با آنچه که با زحمت به دست آورده. آن‌ها را به دانشجو نشان می‌دهد و می‌گوید که مسیر دیگری هم هست. راه دیگری هم هست. جور دیگری هم می‌توان دید. بعد که به دانشجو نشان داد چقدر برای آن‌چه که اکنون هست زحمت کشیده و چقدر تلاش کرده و چقدر افتخارات کسب کرده؛ آن‌گاه شاید حرف‌هایش اثری داشته باشد.

البته که در دنیای جدید نمی‌توان تقصیر را بر گردن استاد انداخت. تدریس هر استادی از هر دانشگاهی را می‌توان در اینترنت پیدا کرد. کانال‌های آموزشی بسیاری داخل یوتیوب وجود دارد. سخنرانی‌های ارزشمند زیادی در سایت TED موجود است. دوره‌های آموزشی بسیاری در Udemy و Lynda وجود دارد. البته این‌ها غیر از کتاب‌هایِ ارزشمندِ فراوانی است که وجود دارد. شاید تنها زحمتی که باید بکشیم، یادگیری یک زبان جدید باشد. البته که منابع ارزشمندِ فارسی هم فراوان است.

 حرف من این است که اگر مسئولیتی را قبول می‌کنیم. اگر در مقام کسی هستیم که می‌توانیم به کسی نصیحت یا توصیه کنیم. یکبار به آنچه که هستیم نگاه کنیم. چه قدر آنچه می‌گوییم با آنچه نشان می‌دهیم تفاوت دارد. حالا می‌فهمم که چرا می‌گفتند بچه‌‌ها رفتار پدر و مادر را نگاه و از آن‌ها تقلید می‌کنند؛ نه اینکه طبق گفتار آنان عمل کنند. نه تنها بچه‌ها، بلکه هرکسی ابتدا به رفتار شما توجه می‌کند نه گفتارتان.

آنچه گفته می‌شود ارزشی ندارد. هرکسی می‌تواند حرف‌های قلمبه سلمبه را حفظ و بلغور کند. هرکسی می‌تواند دو دقیقه وقت بگذارد و چند جمله‌ی زیبا حفظ کند. اما درحقیقت، کردارمان نشان‌دهنده‌ی شخصیت واقعی ماست. برخی به اشتباه “از کوزه همان برون تراود که در اوست” را تفسیر می‌کنند. آنچه که محتویات واقعی‌ِ کوزه‌یِ انسان‌ها را نشان می‌دهد، رفتار آن‌هاست نه گفتار آنان.

برچسب گذاری شده در:

, ,